راز ماندگارى و پویایى انقلاب اسلامى ایران چیست؟
به گزارش مازند اسپرت (مازند ورزش)،، سه انقلاب بزرگ فرانسه، روسیه و الجزایر که بهدنبال آزادى، عدالت و استقلال بودند، پس از مدت نسبتاً کوتاهى از دوره صعود وارد مرحله افول و نزول شدند. در هر سه انقلاب، با شدت و ضعفهایى، از فرداى پیروزى نقش مردم کمرنگ شد و مردم خیلى زود از دایره […]

به گزارش مازند اسپرت (مازند ورزش)،، سه انقلاب بزرگ فرانسه، روسیه و الجزایر که بهدنبال آزادى، عدالت و استقلال بودند، پس از مدت نسبتاً کوتاهى از دوره صعود وارد مرحله افول و نزول شدند. در هر سه انقلاب، با شدت و ضعفهایى، از فرداى پیروزى نقش مردم کمرنگ شد و مردم خیلى زود از دایره تصمیمگیرى بیرون گذاشته شدند. در فرانسه روبسپیر بناى دیکتاتورى انقلابى را گذاشت، در روسیه لنین و در الجزایر احمدبنبلا و هر سه اینها انقلابیون مخلصى بودند که زندگى خود را وقف پیروزى انقلاب کردند لیکن وقتى محوریت تفکر انسانها الهى نباشد و به حبلالمتین دین اتصال نداشته باشد، به محض رسیدن به قدرت، بهراحتى دچار وسوسه دیکتاتورى مىشوند.
در هر سه این انقلابها، برعکس انقلاب اسلامى ایران، وعدههاى دادهشده، وعدههاى بشرى و توسط بشر بود. طبیعى است که در کارزار مسایل و مشکلات طاقتفرساى بعد از پیروزى یک انقلاب، وقتى وعدههاى دادهشده محقق نمىشود، مردم از وعدهدهندگان زمینى سرخورده و مایوس شوند و این اتفاقى است که بهویژه در انقلابهاى فرانسه و روسیه افتاد و مردم خسته از عدم تحقق وعدههاى انقلاب خیلى زود دوباره تن به دیکتاتورى و استبداد دادند. اما وعده خداوند، وعدهاى جاودانى است و انسانهاى باورمند و مومن، هیچگاه از تحقق وعدههاى الهى ناامید نمىشوند و از همینرو مخلصانه و خستگىناپذیر بر سر آرمانهاى خود باقى مىمانند. این درست همان چیزى است که در انقلاب اسلامى ایران اتفاق افتاد. مردم انقلابى ایران، علىرغم همه مشکلات و شدایدى که در پى انقلاب با آن روبهرو شدند، لحظهاى از حمایت از انقلاب دست نکشیدند، چراکه هیچگاه از تحقق وعده الهى ناامید نشدهاند.
بر خلاف سه انقلاب ذکر شده، جایگاه ولایت در انقلاب اسلامى ایران، جلوى بسیارى از آفات مبتلابه انقلاب را گرفت. جایگاه دینى و سیاسى توامان رهبرى انقلاب ایران، که تبعیت از آنرا به وظیفهاى دینى و سپس سیاسى تبدیل مىکند، باعث شد که جلوى بسیارى از شکافها، جنگهاى قدرت خونبار، کشتارها و در یک کلام برقرارى دوباره استبداد گرفته شود. به علاوه، شخصیت چند وجهى، درایت و بصیرت امام و از همه مهمتر جایگاه ممتاز ایشان بهعنوان یک عالم دینى برجسته، امتیازى بود که هیچکدام از انقلابهاى دنیا از آن برخوردار نبودند. به علاوه نوع سلوک حضرت امام و جانشین بر حق ایشان، حضرت آیتالله خامنهاى، سادهزیستى و مردمى بودن و در میان مردم زیستن، باعث شد که هیچگاه آن شکاف وحشتناکى را که میان مردم و حاکمیت در انقلابهاى دیگر بهوجود آمد، در ایران انقلابى شاهد نباشیم.
راز ماندگارى انقلاب ایران نسبت به سایر انقلابها، مداومت و استمرار ملت ایران بر راه و روش انقلابى است. بسیارى از انقلابها خیلى زود دچار استحاله شدند و بنیانهاى ایدئولوژیک خود را از دست دادند، در نتیجه رو به تضعیف نهادند، اما استمرار انقلاب یک عهد ماندگار میان مردم و رهبرى انقلاب است که تاکنون از گذرگاههای خطیر بسیارى عبور کرده است و به سلامت بیرون آمده است.
وقتى به مرور بیانات رهبر معظم انقلاب در توصیف و تفسیر انقلابهاى بزرگ جهان و مقایسه آن با انقلاب اسلامى مى پردازیم، به وضوح معلوم مىگردد که مطالعه و شناخت ایشان در این مقوله، شناختى ریشهاى و عمیق است. بیان جزییات و ظرایفى از تاریخ انقلابها نشان از این دارد که براى مقام معظم رهبرى بررسى سرنوشت انقلابهاى بزرگ تاریخ در نسبت آنها با انقلاب اسلامى ایران، همواره یک دغدغه جدى بوده است.
در کلام رهبر انقلاب، معیارهاى خاصى براى اطلاق انقلاب به تحولات دامنه دار و بنیادین در اقصى نقاط دنیا، وجود دارد و هر دگرگونى سیاسى یا تغییرات بزرگ در قدرت سیاسى، از نوع بیشتر تحولات آمریکاى لاتین و شمال آفریقا در نیمه دوم قرن بیستم از نظرگاه ایشان انقلاب محسوب نمىشود. ازاینرو، عمدتا تأکیدات رهبر انقلاب درباره عبرتهاى تاریخى انقلابهاى جهان بر سه انقلاب فرانسه (۱۷۸۹)، روسیه (۱۹۱۷) و الجزایر (۱۹۶۲) بوده است. انتخاب این سه انقلاب البته حکمت خاص خود را دارد. در وهله اول، بر اساس معیارهایى که در متون آکادمیک دنیا درباره تعریف انقلاب وجود دارد، هر سه این رویدادها بهطور قطع انقلاب محسوب مىشوند، چراکه تغییرات بنیادینى را علاوه بر حوزه سیاست صرف دنبال مىکردند. اما این سه انقلاب یک وجه نمادین قوى هم در خود دارند که بهشدت در زمینه انطباق تاریخى بر انقلاب اسلامى بهکار مىآیند.
با اندکى مسامحه، مىتوان این سه انقلاب را بهعنوان سه نماد از سه خواست بزرگ جوامع انسانى بهحساب آورد: آزادى (انقلاب فرانسه)، عدالت (انقلاب روسیه) و استقلال (انقلاب الجزایر). از سویى دیگر، هر سه این انقلابها را در نهایت مىتوان شکستخورده نامید، چراکه انقلاب فرانسه تنها بعد از حدود ۱۴ سال با روى کار آمدن «ناپلئون بناپارت» بهعنوان امپراتور به پایان رسید. انقلاب شوروى بعد از حدود هفتاد سال در ۱۹۹۱ فروپاشید. انقلاب الجزایر که با هدف استقلال این کشور از فرانسه صورت گرفت، عملاً با ادامه سلطه و نفوذ فرهنگى و اجتماعى فرانسه تا همین سالهاى اخیر، به اهداف از پیش تعیین شده خود نرسید.
در میان دلایل عدم توفیق این انقلابها در این سه کشور، شاید بتوان سه دلیل را به تفکیک برجسته کرد که در دل خود در برگیرنده سایر عوامل هم هستند:
علت شکست انقلاب فرانسه: محوریت دادن به عقل اومانیستى منهاى خدا از نوع لیبرالیسم
علت شکست انقلاب روسیه: محوریت دادن به عقل اومانیستى منهاى خدا از نوع مارکسیسم
علت شکست انقلاب الجزایر: استحاله فرهنگى در برابر غرب
در ادامه به شرحى اجمالى از هر سه انقلاب پیشگفته مىپردازیم:
* انقلاب فرانسه
در فرانسه، تا پیش از انقلاب، به سان بیشتر کشورهاى عالم، یک پادشاهى مطلقه حاکم بود. حکومت لوئى شانزدهم، پس از سالها درگیر کردن مردم کشورش در جنگهاى مختلف، در نهایت توفیق چندانى در فتوحات به دست نیاورد و تنها بر فقر و فشار بر قاطبه مردم این کشور افزود. از سوى دیگر شکاف طبقاتى میان سه طبقه روحانیون، اشراف و مردم عادى (مشهور به طبقه سوم) بهحدى آزاردهنده رسیده بود. علاوه بر این، فساد و خوشگذرانى و بریز و بپاش دربار فرانسه (بهویژه ملکه مارى آنتوانت) خشم مردم فرانسه را نسبت حکومت به حد اعلى رسانده بود. همزمان، بهدلیل پیوند طبقه روحانى و اشراف با دربار، مردم از دست این دو طبقه هم عصبانى بودند و آنها را هم شریک جرم بدبختى خود مىدانستند. با این حال، لوئى شانزدهم به سان اخلاف خود مستبد نبود، جایى تلاش کرد با اعتراضات مردمى مدارا کند و تا حدى خواستههاى آنان را اجابت کند.
او دستور تشکیل «مجلس طبقاتى» (با حضور نمایندگان سه طبقه) را بعد از دههها تعطیلى صادر کرد و فردى کاردان به نام «موسیو زوزف نکر» را بر راس وزارت مالیه گمارد تا سر و سامانى به اوضاع بدهد. اما رهبران انقلابى که خود عمدتا از طبقه ۳ بودند، به این اقدامات قانع نشدند و تصمیم گرفتند که یک «مجلس انقلابى» مجزا از مجلس طبقاتى تشکیل دهند. مجلس انقلابى، موسوم به «مجمع ملى» در ماه اوت ۱۷۸۹ کلیه حقوق فئودالها را باطل اعلام کرد و در ادامه منشورى را به نام «حقوق و وظایف انسان و شهروند» به تصویب رساند که به متن مقدس انقلاب فرانسه تبدیل شد. بسیارى از مورخان، این اقدام را آغاز سلطه اومانیسم (انسانمحورى بهجاى خدامحورى) در تاریخ تمدن غرب دانستهاند.
اعتراض زنان پاریسى به کمبود نان و اشغال کاخ ورساى منجر به شعلهور شدن آتش انقلاب شد. مجمع ملى فرانسه در ماه نوامبر ۱۷۸۹ کلیه دارایىهاى کلیسا را مصادره کرد و این هم یک رویداد نمادین براى به حاشیه راندن مذهب در فرانسه و بعدتر در کل غرب بود. تلاش ناموفق لوئى شانزدهم (که تحتالحفظ در کاخ دیگرى سکونت داده و تقریبا توسط انقلابیون مصلوب الاختیار شده بود) براى فرار به پادشاهى اتریش و بازگرداندن او به پاریس توسط انقلابیون موجب شد تا او فرمان «سلطنت مشروطه» را سه امضا کند. رویدادى که در نهایت راه را براى برکنارى او از سلطنت، انحلال پادشاهى خانواده بوربونها و اعلام جمهورى در سال ۱۷۹۲ گشود. با اعلام جنگ حکومت انقلابى فرانسه علیه کشورهاى اتریش و پروس که حمایت خود را از لوئى شانزدهم اعلام کرده بودند، «ژاکوبنها» (افراطىترین جناح انقلابیون) پادشاه را عزل و او را زندانى مىکنند. اینجاست که یک دوره از اعدامها و مصادرههاى انقلابى خونبار علیه سلطنتطلبها توسط انقلابیون صورت مىگیرد. در نهایت با اعلام نظام جمهورى در ۲۲ سپتامبر ۱۷۹۲ حکومت پادشاهى بوربونها منحل مىشود و چند ماه بعد، لوئى و همسرش مارى آنتوانت اعدام مىشوند. اعدام لوئى شانزدهم توسط مردم، یک رویداد نمادین دیگر در انقلاب فرانسه بود که پایان دوران حرمت قدسى پادشاهان را در غرب اعلام مىکرد.
در این دوران، رهبرى انقلابیون و کل فرانسه بر عهده رهبر ژاکوبنها، «ماکسیملیان روبسپیر»، یک حقوقدان انقلابى بسیار ارتدوکس و افراطى بود که چند ماه حکومت سرشار از خونریزى و خشونت او، در تاریخ فرانسه به «دوره وحشت» معروف شد. افراطگرى انقلابى روبسپیر موجب مىشود که دیگر انقلابیون ظرف چند ماه به تنگ بیایند و در اوایل سال ۱۷۹۴، او و چند تن از یارانش دستگیر و به دست همان «گیوتینى» سپرده شوند که در چند ماه حکومتش، مخالفان را با آن اعدام مىکرد. با اعدام آنها، یک هیأت ۷ نفره، موسوم به «دیرکتوار» (هیأت مدیره) بر فرانسه حاکم شد. در همین زمان، ستاره بخت افسرى جوان به نام «ناپلئون بناپارت» درخشیدن گرفت. ناپلئون که با نبوغ نظامى خود چند بار انقلابیون را از خطر سلطنتطلبها و پادشاهىهاى مخالف انقلاب فرانسه نجات داده بود، بعد از حدود ۴ سال دیرکتوار را منحل مىکند و یک هیأت سه نفره کنسولى براى اداره فرانسه تشکیل مىدهد و خود او بهعنوان «کنسول اول»، حاکم فرانسه مىشود. او خیلى زود هیأت کنسولها را هم منحل کرد و خود را کنسول مادامالعمر نامید. در نهایت، در سال ۱۸۰۴، ناپلئون بناپارت بهعنوان امپراتور فرانسه تاجگذارى کرد و عملا یک پادشاه نه چندان مستبد که با انقلاب برکنار و اعدام شده بود، تنها بعد از ۱۰ سال جاى خود را به یک امپراتور قدر قدرت داد، و شعار «آزادى، برابرى، برادرى» انقلاب فرانسه به بایگانى سپرده شد.
* انقلاب روسیه
در آستانه انقلاب روسیه، این کشور از مشکلات اقتصادى عدیده رنج مىبرد و فقر و گرسنگى بیداد مىکرد. تزار نیکلاى دوم از خاندان رومانفها، در ۱۹۱۴ روسیه را به طرفدارى از اسلاوهاى صربستان وارد جنگ بینالملل اول کرده بود. دهها هزار تن از جوانان روسیه در زمستان سرد این کشور در جنگ کشته شده بودند و جنگ به کمبود شدید غذا و سوخت در این امپراتورى دامن زده بود. در این زمان، مخالفان اصلى جنگ، مارکسیستهایى بودند که در حزب سوسیال دمکرات روسیه گرد آمده بودند. مخالفان سیاستهاى تزار نیکلاى دوم بهویژه در عرصه جنگ، تحت رهبرى یک انقلابى تبعیدى به نام «ولادیمیر ایلیانوویچ اولیانوف» معروف به لنین بودند که در آلمان بهسر مىبرد. آلمان که در جنگ مقابل روسیه قرار داشت، از تحرکات لنین و پیروانش بهصورت جدى حمایت مىکرد، چراکه لنین و جناح او، موسوم به بلشویکها (بهمعناى اکثریت) موافق کنار کشیدن فورى روسیه از جنگ بودند، چراکه آنرا جنگى به نفع بورژواها و نظام سرمایهدارى و به ضرر طبقه کارگر مىدانستند. جناح دیگر حزب سوسیال دموکرات روسیه، موسوم به «منشویکها» (اقلیت) به رهبرى جولیوس مارتوف، مخالف مشى انقلابى افراطى بلشویکها بودند. البته بلشویکها در میان سوسیالیستهاى روسیه واقعا در اکثریت نبودند، لیکن گروه کمشمارتر آنها نظم و انضباط سازمانى قوى داشت و در نهایت توانست گروههایى از کارگران و همچنین ملوانان مسلح را با خود همراه کند و در جهت اهداف خود بهکار بگیرد.
لازم به ذکر است که بر خلاف ادعاهاى بعدى رهبران شوروى، انقلاب روسیه اصولا یک انقلاب تودهاى فراگیر نبود و مهمترین کانون تحرکات انقلابى، شهر «پتروگراد» (سن پترز بورگ) بود. بیشترین اعتراضات مردمى هم در این دوره، متوجه کمبود نان بود و اصولا قاطبه مردم روسیه (که یک کشور عقب نگه داشته شده اروپایى محسوب مىشد) آشنایى با اصول پیچیده مارکسیستى نداشتند. در پى اعتراضات و اعتصابات گسترده در پتروگراد و تمرد ارتش تزار در سرکوب اعتراضات، در نهایت با خلع نیکلاى دوم از سلطنت، دولت موقت سوسیال دموکرات توسط الکساندر کِرنسکى، در فوریه ۱۹۱۷ تشکیل شد. کرنسکى موافق ادامه جنگ بود، لیکن ادامه شکستها در جبهه، دولت او را تضعیف کرد. در این مقطع، لنین و طرفدارارنش با شعار «پایان جنگ»، «تقسیم زمین میان دهقانان» و «سپردن کار به دست شوراهاى کارگرى» سعى در راهاندازى قیام سراسرى داشتند، اما قیام شکست خورد و بلشویکها که از سوى دولت موقت متهم به خیانت در جنگ شده بودند، تحت پیگرد قرار گرفتند. لنین هم به مرز فنلاند گریخت. اما همزمان، سلطنتطلبهاى طرفدار خانواده تزار، به رهبرى ژنرال کورنیلوف، قصد سرنگونى دولت موقت سوسیال دموکرات را کردند.
کرنسکى مجبور شد از بلشویکها براى مقابله با نیروهاى کورنیلوف کمک بخواهد. فرماندهى «لئون نروتسکى»، انقلابى دیگرى که همپیمان لنین بود، باعث شد تا ارتش سرخ کمونیستها که عمدتا از ملوانهاى مسلح تشکیل شده بود، نیروهاى سلطنتطلب را شکست بدهد. این پیروزى موجب شد که بلشویکها دست بالا را در مناسبات روسیه پیدا کنند. لنین پیروزمندانه به تروتسکى در پتروگراد ملحق شد و در اکتبر ۱۹۱۷، قیام عمومى کارگران و دهقانان بر علیه دولت موقت سازماندهى شد. ساختمانهاى دولتى توسط بلشویکها اشغال شد و عملا حکومت موقت پایگاه خود را در این شهر از دست داد. سرانجام با دستگیرى الکساندر کرنسکى و اعضاى دولتش در ۷ نوامبر، رسما بلشویکها بر روسیه حاکم مىشوند. بلشویکها «شوراى کمیسرهاى خلق» را تشکیل مىدهند و لنین بهعنوان صدر این شورا برگزیده مىشود. با تصرف مسکو توسط بلشویکها، مالکیت خصوصى برانداخته و همه امور به شوراها سپرده مىشود و بلشویکها نام خود را به «حزب کمونیست اتحاد شوروى» تغییر دادند.
تا سال ۱۹۲۲، حزب کمونیست شوروى به رهبرى لنین، درگیر جنگ با مخالفان خود بود. در این سال آخرین بقایاى نیروهاى وفادار به تزار موسوم به گاردهاى سفید (که مورد حمایت کشورهاى خارجى چون انگلستان و فرانسه) بودند، توسط ارتش سرخ کمونیستى از بین رفتند. در ۳۰ دسامبر ۱۹۲۲، کشور اتحاد جماهیر شوروى، از اتحاد روسیه و ۱۴ کشور دیگر امپراتورى سابق تزارى تشکیل شد.
بعد از مرگ لنین در ۱۹۲۴، میان شاگردان او بر سر جانشینى، جنگ قدرت در گرفت. در نهایت، جوزف استالین، با غلبه بر رقباى خود، بهویژه لئون تروتسکى و فرارى دادن و کشتن آ نها، رهبر حزب کمونیست شوروى شد. او براى تثبیت سلطه خود در چند مرحله دست به پاکسازىهاى گسترده در حزب کمونیست زد که به «تصفیههاى بزرگ» استالینى معروف شد. مخالفان در دادگاههاى کاملا یکطرفه و نمایشى وادار به اعتراف علیه خود مىشدند و حکم اعدام براى آنها از قبل صادر شده بود. دستگاه پلیسى مخوف استالین به ریاست «لاورنتى بریا» هرگونه چون و چرایى را در دم خفه مىکرد. اردوگاههاى کار اجبارى در سیبرى که محل بیگارى کشیدن و مرگ تدریجى مخالفان سیاسى بود، در دوران استالین شکل گرفت.
استالین که سعى داشت در کوتاهترین زمان ممکن، شوروى را از یک اقتصاد معیشتى کشاورزى، به یک کشور صنعتى تبدیل کند، در ابتدا کشاورزى را اشتراکى کرد و مزارعى به نام «کالخوز» تشکیل داد. خردهمالکهاى صاحب زمین (گولاکها) که مخالف اجراى این برنامه بودند، بهشدت سرکوب شدند. گرچه در دوران لنین، حزب کمونیست و شوراهاى کارگرى نقشآفرین بودند و حدى از تکثر آرا در سیستم «سانترالیزم دموکراتیک» وجود داشت، لیکن در دوران استالین، حزب کمونیست به مطیع محض استالین بدل شد. در واقع استالین «تزارترین تزار تاریخ روسیه» بود که قدرتى مطلقه فراتر از هر پادشاهى در تاریخ داشت. پاکسازى نژادى و کشتن میلیونها تن از اقوام مختلف تحت حکومت شوروى دوران استالین، گوشهاى دیگر از عملکرد این انقلابى کبیر بود. گرچه هدف او براى صنعتى کردن اتحاد شوروى در مدتى کوتاه محقق شد، لیکن تلفات انسانى سنگینى هم به همراه داشت.
با مرگ استالین، تقریبا بلافاصله افشاگرى درباره جنایات سى ساله استالین، توسط رهبران خود حزب کمونیست آغاز شد. نیکیتا خروشچف، جانشین استالین، در کنگره بیستم حزب کمونیست بعد از مرگ استالین، اولین افشاکننده رازهاى مخوف دوران او بود. نیکیتا خروشچف تلاش کرد تا فضاى اجتماعى و سیاسى شوروى را بازتر کند و بسیارى از مخالفان زندانى دوره استالین را آزاد کرد و از بسیارى از اعدامیان آن دوره اعاده حیثیت نمود. خروشچف در زمینه اقتصاد تلاش داشت تا برخى از مبانى اقتصاد آزاد را هم به اقتصاد سوسیالیستى پیوند بزند و در زمینه سیاست خارجى هم انعطاف بیشترى نسبت به غرب نشان داد. او در سال ۱۹۶۰ توسط حزب کنار گذاشته شد و بعد از مدت کوتاهى رهبرى جمعى، لئونید برژنف صدر حزب کمونیست شد. برژنف تلاش کرد تا اقتدار حزب را احیاء کند و در نتیجه دوباره رهبرى حزب کمونیست بر تمامى شوون حیات مردم شوروى مستحکم شد که البته هیچگاه به پاى دوران استالین نرسید.
با مرگ برژنف، یورى آندروپوف و کنستانتین چرنینکو، از نسل اول رهبران انقلابى، مدتى کوتاه در صدر شوروى قرار گرفتند (۱۹۸۲-۱۹۸۵). در دوره آنها کمکم مشکلات درونى اتحاد شوروى خود را نشان مىداد و چالشهاى کمونیستها براى رهبرى کشور عیانتر مىشد. با مرگ چرنیکو، جوانترین عضو مرکزیت حزب کمونیست، میخاییل گورباچف، در ۱۹۸۵به رهبرى شوروى رسید. او براى غلبه بر مشکلات عدیده شوروى، برنامههاى اصلاحاتى خود را در دو حوزه اقتصاد و سیاست به اجرا گذاشت. سیاست فضاى باز سیاسى (گلاسنوست) و نوسازى اقتصادى (پروستروئیکا) با این هدف در دستور کار قرار گرفت تا شکاف میان مردم و حکومت را در شوروى ترمیم کند و کارآیى نظام غولآسا، ولى کند و رخوتناک شوروى را بالا ببرد. در واقع نیت گورباچف نجات نظام شوروى بود. تلاشهاى گورباچف اما اثر عکس داشت و روزبهروز نظام شوروى را ضعیفتر کرد. برنامه او براى اصلاحات اقتصادى و همزمان بازکردن فضاى سیاسى، منجر به فوران اعتراضات و انتقادات فروخورده مردم شوروى شد. از سویى دیگر، خود گورباچف در دامى افتاد که غربىها سر راهش پهن کردند. غربىها با تبلیغات خود سعى داشتند از گورباچف ابرمردى بسازند که با آشتى با غرب و کوتاه آمدن از اصول انقلابى، ناجى اتحاد شوروى شده است. گورباچف بهمرور از همه سنگرهاى ایدئولوژیک حزب کمونیست عقبنشینى کرد و در نتیجه آن سیمانى که اتحاد شوروى را پیوسته نگه مىداشت، شل شد و اتحاد در معرض فروپاشى قرار گرفت. استقراض از کشورهاى غربى، عقبنشینى از سیاست صدور انقلاب، توقف حمایت مادى و معنوى از کشورهاى اردوگاه شرق، کارشکنى فنسالاران حزبى (آپاراتچیکها) در اجراى برنامههاى گورباچف، فاجعه اتمى چرنوبیل و کمبود مواد غذایى و کسرى بودجه…. همه و همه دست به دست هم داد تا زیر پاى حکومت شوروى خالىتر از پیش شود.
گورباچف حتى قانون اساسى شوروى را تغییر داد تا آنرا به الگوهاى غربى شبیهتر سازد، اما در نهایت نتوانست بر عمر اتحاد اضافه کند. گروهى از دستیاران گورباچف، ازجمله بوریس یلتسین، که بهشدت طرفدار غرب شده بودند و حتى مذاکرات پشت پرده با بلوک غرب داشتند، آخرین میخ را به تابوت اتحاد جماهیر شوروى زدند و پرونده انقلاب سوسیالیستى روسیه در سال ۱۹۹۱ با انحلال شوروى بسته شد.
* انقلاب الجزایر
الجزایر از حدود ۱۸۳۰ تا ۱۹۶۲ مستعمره فرانسه محسوب مىشد. در این مدت قیامهاى کوچک و بزرگ زیادى توسط مردم مسلمان الجزایر بر علیه اشغالگران فرانسوى انجام گرفت که مهمترین آنها قیام «امیر عبدالقادر» در ۱۸۳۵ بود. او توانست بخش بزرگى از الجزایر را آزاد کند، اما بعد از چند سال با لشکرکشى بزرگ فرانسه و عدم همکارى پادشاه مراکش با انقلابیون الجزایر، عبدالقادر در ۱۸۴۵ شکست خورد.
در اوایل دهه ۱۹۵۰، فرحت عباس، تحصیلکرده فرانسه و بنیانگذار حزب «بیانیه آزادى مردم الجزایر»، شمارى از جوانان انقلابى ازجمله احمدبن بلا، یوسفبن خده، هوارى بومدین، شاذلىبن جدید، عبدالعزیز بوتفلیقه و آیت احمد را در یک سازمان سیاسى -نظامى مخفى براى استقلال الجزایر سازماندهى کرد. آنها در ۱۹۵۴، «جبهه آزادیبخش ملى» را تشکیل دادند که شاخه نظامى آن ارتش آزادیبخش الجزایر، به فرماندهى هوارى بومدین وظیفه جنگ چریکى با نیروهاى فرانسوى را بهعهده داشت.
آنها با کمک تونس و مراکش و بهویژه پشتیبانى ویژه جمال عبدالناصر علیه فرانسوىها جنگیدند و ضربات مهلکى به اشغالگران وارد آوردند، بهنحوى که موج فرار فرانسوىهاى ساکن الجزایر به راه افتاد. احمدبن بلا و بخشى از همرزمانش توسط فرانسوىها دستگیر و زندانى شدند، اما ارتش آزادیبخش به رهبرى هوارى بومدین چنان عرصه را بر فرانسه تنگ کرد که در نهایت، پس از ۸ سال مبارزه، شارل دوگل رییس جمهور وقت فرانسه با اعطاى استقلال به این کشور موافقت کرد و پیمان صلحى میان دو کشور منعقد شد. سپس در ۱۹۶۲ طى یک رفراندوم بیش از ۹۰ درصد الجزایرىها به خروج فرانسوىها و استقلال کشورشان رأى دادند.
با وجود استقلال رسمى الجزایر، بخشى از سیاستمداران و نظامیان مخالف سیاست شارل دوگل، به رهبرى ژنرال سالان، ارتشى مخفى از فرانسوىها تشکیل دادند که تعداد زیادى از الجزایرىها بهخصوص اعضاى جبهه ملى را کشتند. با دستگیرى سران این تشکیلات به دستور دوگل فعالیت مستقیم فرانسه در الجزایر به پایان رسید. لازم به ذکر است که بر مبناى برخى آمارها، در سالهاى انقلاب فرانسه حدود یک میلیون نفر از الجزایرىها به دست نیروهاى فرانسوى کشته شدند و ازاینرو این کشور، به سرزمین «یک میلیون شهید» معروف شد.
تقریبا از همان فرداى روز استقلال، درگیرى انقلابیون بر سر قدرت شروع شد و طى یک دوره از استعفاء، برکنارى و کودتا قدرت بین حلقه اول انقلابیون فرحت عباس، احمدبن بلا، آیت احمد و هوارى بومدین دست به دست مىشد.
فرحت عباس، اولین رییس جمهور الجزایر، توسط احمدبن بلا به اتهام لیبرال بودن و وابستگى به بورژوازى فرانسه برکنار شد. خودبن بلا حکومت سوسیالیستى و تکحزبى در این کشور برقرار کرد. در ۱۹۶۳، هوارى بومدین فرمانده ارتش که خود بهبن بلا براى برکنارى عباس کمک کرده بود، به کمک عبدالعزیز بوتفلیقه، بنبلا را از قدرت کنار زد و حکومت دموکراتیک خلق الجزایر را تشکیل داد و به دیکتاتور این کشور بدل شد.
با مرگ بومدین در ۱۹۷۸، شاذلىبن جدید، کفیل وزارت دفاع در دوره بومدین، به ریاست جمهورى رسید. او تلاش کرد با تغییر قانون اساسى در ۱۹۸۹ نظام چند حزبى را به الجزایر برگرداند. قرار شد در دسامبر ۱۹۹۱ انتخابات سراسرى در این کشور برگزار شود. جبهه نجات اسلامى، به رهبرى شیخ عباس مدنى، در انتخابات برنده شد، اما دولت با همکارى نظامیان، با این بهانه که جبهه نجات اسلامى دموکراسى را ازبین مىبرد، حکومت نظامى اعلام کرد و عباس مدنى و بسیارى از اعضاى جبهه نجات به زندان افتادند. در واکنش به این اقدام، برخى گروههاى وابسته به جبهه نجات اسلامى وارد جنگ مسلحانه با دولت و ارتش شدند. جنگى که بیش از یک دهه به طول انجامید و صدها کشته بر جاى گذاشت. در سال ۱۹۹۹، عبدالعزیز بوتفلیقه در انتخابات تک نامزدى به ریاست جمهورى رسید. او تلاش کرد تا با گروههاى مسلح از در آشتى در بیاید از همین رو فرمان عفوعمومى چریکها را صادر کرد. با تسلیم گروه هاى اصلى معارض دولت در سال ۲۰۰۲ تقریبا آرامش به کشور بازگشت.
درباره نفوذ فرانسه بعد از استقلال الجزایر باید گفت، تا سالها فرانسه شریک اول تجارى الجزایر باقى ماند. سفارت فرانسه، بزرگترین و متنفذترین سفارتخانه خارجى در الجزیره بود. به علاوه نفوذ زبان و فرهنگ فرانسوى بر نسلهاى متاخرتر الجزایرىها، یک نوع استحاله فرهنگى و غربزدگى شدید در آنها ایجاد کرده است. گفتنى است که پس از استقلال، همواره یک لابى قوى از سیاستمداران فرانکوفن (طرفدار فرانسه) در حکومت لائیک الجزایر وجود داشته که حامى منافع پاریس در این مستعمره سابق بوده است. در سالهاى اخیر، با وجود اینکه نفوذ فرانسه کمرنگتر شده است، اما دلیل آن بیشتر شدن نفوذ آمریکا به جاى فرانسه است.
* مرورى بر دلایل شکست این سه انقلاب
هر دو انقلاب فرانسه و روسیه در بدو امر، اصالت را به «توده مردم» دادند. به این مفهوم که از مفهومى مجرد و ذهنى به نام توده مردم، یک مفهوم مقدس و خطاناپذیر ساختند که قرار بود جاى اندیشه الهى را بگیرد. ابزار این توده مقدس براى اداره امور دنیا، عقل خودبنیاد اومانیستى بود. به این معنا که بر اساس افکار فیلسوفان دوره روشنگرى، ازجمله دکارت و کانت، عقل خودبنیاد بشر مىتوانست در همهچیز (حتى ذات خداوند) شک کند و بر مبناى خرد ناب، ایدهآلهاى خود را محقق سازد. این مفهوم انتزاعى، خیلى زود مورد سوءاستفاده قرار گرفت و در نهایت هم انقلاب دموکراتیک براى حاکمیت مردم، به ضد خود بدل شد. چه در فرانسه و چه در شوروى یک هیأت حاکمه کوچک خود را بهعنوان مصداق و نماد «مردم» و خرد ناب آن مطرح کرد و در نتیجه انقلاب دموکراتیک به بدترین استبدادها تبدیل شد.
در الجزایر، ریشههاى انقلاب مردم براى استقلال در اسلام بود و مردم این کشور ازانگیزههاى دینى براى مبارزه سود مىجستند و در نهایت هم همین دلیل اصلى پیروزى آنها بر اشغالگران فرانسوى بود. لیکن بعد از پیروزى انقلاب، مواظبت از ریشههاى دینى انقلاب و آرمانهاى انسانى آن (بهویژه استقلالطلبى) انجام نگرفت. وقتى دین کنار رفت، هواهاى نفسانى و قدرتطلبى انقلابیون مخلص دیروز بر آنها غلبه کرد. مضاف بر اینکه انقلابیون الجزایر نهایت استقلال را در استقلال سیاسى تعریف مىکردند، و گویى هیچ توجهى به وابستگى بزرگتر، یعنى وابستگى فرهنگى و اجتماعى، نداشتند. در نتیجه دشمن که از در بیرون رانده شد، از پنجره وارد شد، و فرانسوىهاى استعمارگر دیروز با ابزار نفوذ فرهنگى (بهویژه زبان فرانسه) توانستند اذهان الجزایرىها را تسخیر کنند و جایگاه از دست رفته خود را بازیابند.
در هر سه این انقلابها، با شدت و ضعفهایى، از فرداى پیروزى نقش مردم کمرنگ شد و مردم خیلى زود از دایره تصمیمگیرى بیرون گذاشته شدند. در فرانسه روبسپیر بناى دیکتاتورى انقلابى را گذاشت، در روسیه لنین و در الجزایر احمدبن بلا و هر سه اینها انقلابیون مخلصى بودند که زندگى خود را وقف پیروزى انقلاب کردند. لیکن وقتى محوریت تفکر انسانها، الهى نباشد و به حبلالمتین دین اتصال نداشته باشد، به محض رسیدن به قدرت، بهراحتى دچار وسوسه دیکتاتورى مىشوند.
در هر سه این انقلابها، بر عکس انقلاب اسلامى ایران، وعدههاى داده شده، وعدههاى بشرى و توسط بشر بود. طبیعى است که در کارزار مسایل و مشکلات طاقتفرساى بعد از پیروزى یک انقلاب، وقتى وعدههاى دادهشده محقق نمىشود، مردم از وعدهدهندگان زمینى سرخورده و مایوس شوند، و این اتفاقى است که بهویژه در انقلاب هاى فرانسه و روسیه افتاد و مردم خسته از عدم تحقق وعدههاى انقلاب خیلى زود دوباره تن به دیکتاتورى و استبداد دادند. اما وعده خداوند، وعدهاى جاودانى است و انسانهاى باورمند و مومن، هیچگاه از تحقق وعدههاى الهى ناامید نمىشوند و از همینرو مخلصانه وخستگىناپذیر بر سر آرمانهاى خود باقى مىمانند. این درست همان چیزى است که در انقلاب اسلامى ایران اتفاق افتاد. مردم انقلابى ایران، علىرغم همه مشکلات و شدایدى که در پى انقلاب با آن روبهرو شدند، لحظهاى از حمایت از انقلاب دست نکشیدند، چراکه هیچگاه از تحقق وعده الهى ناامید نشدهاند.
بر خلاف سه انقلاب ذکر شده، جایگاه ولایت در انقلاب اسلامى ایران، جلوى بسیارى از آفات مبتلا به انقلاب را گرفت. جایگاه دینى و سیاسى توامان رهبرى انقلاب ایران، که تبعیت از آنرا به وظیفهاى دینى و سپس سیاسى تبدیل مىکند، باعث شد که جلوى بسیارى از شکافها، جنگهاى قدرت خونبار، کشتارها و در یک کلام برقرارى دوباره استبداد گرفته شود. به علاوه، شخصیت چند وجهى، درایت و بصیرت امام و از همه مهمتر جایگاه ممتاز ایشان بهعنوان یک عالم دینى برجسته، امتیازى بود که هیچکدام از انقلابهاى دنیا از آن برخوردار نبودند. به علاوه نوع سلوک حضرت امام و جانشین بر حق ایشان، حضرت آیتالله خامنهاى، سادهزیستى و مردمى بودن و در میان مردم زیستن، باعث شد که هیچگاه آن شکاف وحشتناکى را که میان مردم و حاکمیت در انقلابهاى دیگر بهوجود آمد، در ایران انقلابى شاهد نباشیم.
در همه این انقلابها معمولا یک وجه از خواستهاى اساسى بشر در محوریت قرار گرفته بود، بىآنکه نسبت آن با سایر نیازهاى روح انسانى تعیین شود. آزادى، عدالت، استقلال…. همگى نیازهاى مهم بشرى هستند، لیکن نمىتوان آنها را از هم مجزا کرد و یکى را بر دیگرى رجحان داد. از همین رو در تجربه انقلابها شاهدیم که معمولا سایر خواستهاى بشرى به نفع یک خواست سرکوب مىشود، و در نهایت همان یک خواست هم نه تنها تحقق نمىیابد که به ضد خود تبدیل مىشود. از همین رو، شاهدیم که در انقلاب اسلامى ایران، حضرت امام بدون تأکید خاصى بر هر یک از این مولفهها، در همان سخنرانى معروف بهشت زهرا، از تلاش براى ساختن زندگى معنوى مرم ایران گفتند. امام با عمق درایت خود مىدانست که در صورتى که روح یک ملت بهلحاظ معنوى اعتلاء یابد، دستیابى به سایر اهداف برایش کار دشوارى نخواهد بود. این دقیقا بر خلاف مسیر انقلابهاى دیگر بود که نه تنها تلاشى براى ارتقاى دین مردم نکردند، که از در ضدیت با دین درآمدند. البته از آنجا که اسلام یک برنامه جامع زندگى است، انقلاب ایران هم بهدنبال رشد و تعالى حیات انسانى در همه زمینههاست.
بر خلاف انقلابهاى دیگر، آرمانهاى انقلاب اسلامى منوط به یک طبقه، یک کشور یا یک نژاد نیست، بلکه آرمانهایى فرامرزى و فرامکانى و فرازمانى است. درک و بینش انقلاب اسلامى از جهان و چگونگى زیست در جهان مختص ایران نیست، بلکه این قابلیت را دارد که گشاینده یک راه جدید براى تمام جهانیان است. چراکه پیام اسلامى انقلاب ایران، منطبق با فطرت انسان در مفهوم عام آن است. در حالى که ظرفیت انقلابى ایدئولوژى مارکسیسم بهبنبست انجامید، مصایب لیبرالیزم در ایجاد نابرابرى، فقر، ابتذال و نیهیلیزم روز به روز بیشتر رخ مىنماید، در حالى که مسیحیت قرنهاست که از جایگاه خود در تمدن بشر غربى به حاشیه رانده شده است و اکنون حتى صحبت از کلیساى بدون خدا مىشود، و در حالى که اسلام با قرائت وهابى تکفیرى، جز خون و خشونت و جنایت براى خود مسلمین نداشته است، خالى از هر نوع اغراق و خوشبینى مىتوان گفت که تجربه انقلاب اسلامى با پاى فشردن بر ارزشهاى تابناک و انسانى تشیع، تنها تجربه روشن پیشروی نه تنها مسلمین، که کل جهانیان است.
دیگر راز ماندگارى انقلاب ایران نسبت به سایر انقلابها، مداومت و استمرار ملت ایران بر راه و روش انقلابى است. بسیارى از انقلابها خیلى زود دچار استحاله شدند و بنیانهاى ایدئولوژیک خود را از دست دادند، در نتیجه رو به تضغیف نهادند، اما استمرار انقلاب یک عهد ماندگار میان مردم و رهبرى انقلاب است که تاکنون از گذرگاههای خطیر بسیارى عبور کرده است و به سلامت بیرون آمده است.
* رمز ماندگارى و مانایى انقلاب اسلامى ایران
در ژوئیه سال ۱۹۹۶، نمایشگاهى در موزه «مدرن آرت» – هنر مدرن – نیویورک با عنوان «نمایشگاه تصاویر برگزیده تایمز» برگزار گردید. چنانکه از نام این نمایشگاه برمىآید، مدیران نمایشگاه با گردآورى مجموعهاى از مهمترین تصاویر مجله نیویورک تایمز که به حوادث یکصد ساله اخیر در جهان اختصاص داشت، سعى نموده بودند تصویرى گذرا از مهمترینحوادث یک قرن اخیر را براى بینندگان به نمایش بگذارند.
در این نمایشگاه تنها یک عکس از ایران آورده شده بود و آنهم عکس مربوط به جمعیت میلیونىاى بود که سیاهپوش و خاکآلود و در حالى که بر سر و سینه مىزدند، در تشییع پیکر مطهر حضرت امام(ره) شرکت کرده بودند. عکاس این اثر هنرى در توضیح، نوشته بود: «من درسال ورود آیتالله خمینى به تهران هم بهعنوان عکاس نیویورک تایمز در این شهر حاضر شدم و تصاویرى به یادماندنى از استقبال مردم ثبت کردم. تعجب من از این است که چگونه مىشود پیرمردى روحانى که سالهاى طولانى در خارج کشور بوده، میلیونها جوان به استقبال وى بیایند؛ آنهم جوانانى که کمتر نام و یادى از وى در خاطره داشتند. اما نکته مهمتر آنکه همین نسل پس از ۱۰ سال انقلاب و جنگ و تحمل مشقتها و مرارتهاى فراوان، سیاهپوش و بر سر وسینهزنان او را بدرقه مىنمایند».
در کدام انقلابى مىتوان سراغ گرفت که ۵میلیون نفر از رهبرخود استقبال نمایند و پس از یک دهه، ۱۰ میلیون نفر او را بر سریر دلها نهاده و تا ملکوت آسمانها مشایعت کنند؟
* امام یک استثنا در نظریه و عمل
به راستى چرا در زمانهاى که عمر ماندگار نظریهها و مکاتب به یک دهه وفا نمىدهد و نظریهپردازی به نظریهبازى تغییر ماهیت و چهره داده است، امام خمینى(ره) بهعنوان یک استثناء در نظریه و عمل ظهور مىکند و در برههاى که به عصر ظهور و افول ایسمها نامگذارى شده، مکتبى را پایهگذارى مىکند که به جاى افول، روز به روز شکوفاتر و شادابتر در مسیرتعالى گام مىنهد و نوید خاموشى آخرین ایسمهاى جعلى و وارونه را مىدهد؟
نیمنگاهى گذرا به انقلابهاى بزرگ سدههاى اخیر همچون انقلاب فرانسه، انقلاب اکتبر روسیه، انقلاب الجزایر و… گواه عمق و عظمت انقلابى است که خمینى کبیر آنرا بنیان نهاد. امروز از انقلاب روسیه جز خاطرات تلخ دیکتاتورى سیاه استالین و اعدامها و تبعیدهاى وى، چیزى برصفحه اذهان و اوراق تاریخ نمانده است. استالین از آن انقلاب بزرگ تنها لباس نیمتنهاى را حفظ کرد که تا آخر عمر آنرا بهعنوان لباس فرم پوشید و پس از مرگ وى توسط اعقابش از تن وى بهدر آمد و به بوته فراموشى سپرده شد. از انقلاب عبرتآموز الجزایر نیز چیزى به ارمغان نمانده است و انقلابى که از مساجد و مدارس دینى سر بر آورد، پس از پیروزى حتى یک روز هم حکومت دینى را تجربه نکرد و بالاخره انقلاب فرانسه که با آرمان آزادى آغاز شد، با دیکتاتورى ناپلئون بناپارت و کشورگشایىهاى وى ادامه یافت و با اعدام انقلابیون و جانشینى بوربنها و سپس کمونیستها به بیراهه رفت.
* رمز مانایى انقلابِ امام(ره)
رمز مانایى و پویایى انقلاب امام خمینى(ره) را باید در ماهیت اندیشههاى جاوید حضرت امامجستجو کرد، اندیشههایى که امروزه بهعنوان یک مکتب جدید قد علم کرده و تعریف جدیدى ازقدرت را در جهان امروز به نمایش گذارده است.
پس از پیروزى انقلاب اسلامى، «الوین تافلر» از استراتژیستهاى مطرح آمریکایى در اثرمشهورش «تغییر ماهیت قدرت» با نیمنگاهى به انقلاب ایران و خیزشهاى مردمى و دینى درنقاط مختلف جهان، مىنویسد: «اکنون یک ساختار قدرت اساساً متفاوت در حال شکلگیرى است و رخنهاى در قدرت نوع کهن بهوجود آمده و انقلابى در ماهیت قدرت و جابجایى در قدرت و بلکهتغییر در ماهیت قدرت بهوجود آمده است.»
در واقع هنر امام(ره)، به چالش کشیدن نظام مبتنى بر سلطه قدرتهاى استکبارى بود. امام دنیاىغرب را از موضع «کنشگرى» به ورطه «واکنشگرى» غلتاند و در کانون مبارزه، فرهنگ الحادىغرب را به مبارزه طلبید. امام(ره) با اندیشهاى که مرزهاى جغرافیایى را درنوردیده بود، تعارض بین اسلام و دنیاى مادى را نه ملى و منطقهاى، بلکه بینالمللى دانست و فرمود: «اکنون ملتهاىجهان بیدار شدهاند و طولى نخواهد کشید که این بیداریها به قیام ونهضت و انقلاب انجامیده وخود را از تحت سلطه ستمگران مستکبر نجات خواهند داد.»
* قیام با دستهاى خالى
میشل فوکو، از اندیشمندان غربى که در سال ۵۷ با سفر به ایران از نزدیک مبارزات مردم ایران علیه رژیم پهلوى را مشاهده کرده بود، در رساله «قیام با دستهاى خالى»، در تشریح عظمت انقلاب اسلامى ایران نوشته است: «این انقلاب، تازهترین شکل قیام در طول تاریخ تا امروز بوده و اولین شورش بزرگ بشرى علیه سکولاریزم و سرمایهدارى است. نقطه کانونى این انقلاب آنبود که آیتالله خمینى انقلاب کرد، در حالى که غرب را بهکلى نادیده گرفت و این کارى است کههیچکس نمىتواند در این دوره انجام دهد.»
امام(ره) با تاکتیکى به جنگ غرب رفت که با همان تاکتیک، غرب سالها فرمانروایى بر جهان راتجربه کرده بود. غرب سالها با روحیهاى استعمارى و نگرشى امپریالیستى، یونیورسالیسم (جهانگرایى) و کالموپولیتیسم (جهان وطنى) را در دستور کار خود قرارداده بود و با هدف حذف هرگونه مرز، معیار و مقیاس غیرغربى، در پى شکستن مرزها براساس اهداف و منابع خود بود اما امام با ارایه مکتبى جدید و منبعث از ارزشهاى جهانشمول اسلامى، تومار اندیشههاى غربرا در هم پیچید.
شاید برخى تحلیلگران، ایستادگى امام(ره) در برابر غرب بهخصوص آمریکا را صرفاً حرکتىسیاسى و در جهت مقابله با استیلاى غرب بر جوامع اسلامى و منطقهاى تلقى نمایند اما بهواقعمبارزهاى که امام(ره) با جهان غرب و بهخصوص ایالات متحده آمریکا بهعنوان نماد و سمبل آنآغاز کرد، صرفاً یک مبارزه سیاسى نبود، بلکه مبارزهاى همهجانبه بود که اقتصاد، فرهنگ، سیاست، علم، هنر و اخلاق را نیز در بر مىگرفت.
* شاخصهاى مکتب سیاسى امام(ره)
پس از رحلت بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران، سکاندار هدایت انقلاب اسلامى در اولین سخنرانىشان از آرمانهاى والاى امام گفتند و فرمودند: «ما با خدا پیمان بستهایم راه امامخمینى را که راه اسلام و قرآن و راه عزت مسلمین است دنبال کنیم و از هیچیک از آرمانهایى که بهوسیله امام ترسیم شده، چشمپوشى نخواهیم کرد.»
به تعبیر رهبر معظم انقلاب در مراسم پانزدهمین سالگرد ارتحال امام(ره) بزرگترین هنر آنمعجزه بزرگ قرن، ارائه مکتبى سیاسى بود که علاوه بر آنکه طلسم دیرپاى استبداد و غارتگرىرا در داخل ایران شکست، الگوى تسلیمناپذیرى و ایستادگى در برابر سلطهطلبان روزگار را نیز به جهانیان صادرکرد.مقام معظم رهبرى در تبیین ویژگىهاى مکتب امام به شاخصههایى اشاره مىنمایند که بهاختصار اشاراتى به آن خواهیم داشت:
درهمتنیدگى سیاست و معنویت
در مکتب سیاسى امام(ره) معنویت از سیاست جدا نیست. امام که تجسم مکتب سیاسى خود بود، سیاست و معنویت را با هم داشت، حتى در کانون مبارزات سیاسى، محور اصلى در رفتار امام، معنویت او بود. همه رفتارها و مواضع امام حول محور خدا و معنویت دور مىزد. امام به ارادهتشریعى پروردگار اعتقاد و به اراده تکوینى او اعتماد داشت و مىدانست، کسىکه در راه تحققشریعت الهى حرکت مىکند، قوانین و سنتهاى آفرینش، کمککار اوست. او معتقد بود: «ولله جنود السموات و الارض و کان الله عزیزاً حکیما». تمدن غربى برپایه ستیز با معنویت و طردمعنویت بنا شد. این خطاى بزرگ کسانى بود که تمدن و حرکت علمى را در جنگ با معنویت آغازکردند. لذا این تمدن مادى و دور از معنویت هرچه پیشرفت کند، انحرافش بیشتر مىشود، همخود آنها و هم همه بشریت را با میوههاى زهرآگین خود تلخکام مىکند، همچنانکه تا امروزکرده است.
اعتقاد و اعتماد به نقش مردم
شاخص دوم مکتب سیاسى امام بزرگوار ما، اعتقاد راسخ و صادقانه به نقش مردم است. درمکتب سیاسى امام(ره) هویت انسانى، هم ارزشمند و داراى کرامت است و هم قدرتمند و کارساز.امام با اتکاء به قدرت رأى مردم معتقد بود که با اراده پولادین مردم مىشود در مقابل همهقدرتهاى متجاوز جهانى ایستاد – و ایستاد. مکتب سیاسى امام از متن دین و از «هو الذى ایدک بنصره و بالمومنین» برخاسته است. ما اینرا از کسى وام نگرفتهایم. عدهاى مىخواهند وانمودکنند که نقش مردم در اداره حکومتها را باید غربىها بیایند به ما یاد بدهند، غربىها خودشان هنوز در خم یک کوچهاند. هرکس مىخواهد دمکراسى آنها را ببیند به عراق و افغانستان وفلسطین برود.
نگاه جهانى مکتب امام
شاخص سوم از شاخصهاى مکتب سیاسى امام(ره)، نگاه بینالمللى و جهانى این مکتب است.مخاطب امام در سخن و ایده سیاسى خود، بشریت است نه فقط ملت ایران. ملت ایران این پیام را به گوش جان شنید، پایش ایستاد، برایش مبارزه کرد و توانست عزت و استقلال خود را به دست آورد اما مخاطب این پیام، همه بشریت است. مکتب سیاسى امام این خیر و استقلال و عزت و ایمان را براى همه امت اسلامى و همه بشریت مىخواهد. این رسالتى است بر دوش یک انسانمسلمان. تفاوت امام با کسانىکه براى خود، رسالت جهانى قائلند این است که مکتب سیاسى امام با توپ و تانک و اسلحه و شکنجه نمىخواهد ملتى را به فکر و به راه خود معتقد کند. آمریکایىها مىگویند ما رسالت داریم در دنیا، حقوق بشر و دمکراسى را از راه کاربرد بمب اتم و توپ و تانک و جنگافروزى و کودتاگرى گسترش دهیم!
نقش ولایت فقیه در مهندسى نظام اسلامى
شاخص مهم دیگر مکتب سیاسى امام بزرگوار ما پاسدارى از ارزشهاست که مظهر آنرا درتبیین مسأله ولایت فقیه روشن کردند. ولایت فقیه، جایگاه مهندسى نظام و حفظ خط و جهت نظام و جلوگیرى از انحراف به چپ و راست است. نقش ولایت فقیه این است که در مجموعه پیچیده و درهم تنیده تلاشهاى گوناگون اداره کشور، نباید مسیر حرکت نظام دچار انحراف ازهدفها و ارزشها شود، پاسدارى و دیدهبانى حرکت کلى نظام به سمت هدفهاى آرمانى و عالىاش، مهمترین و اساسىترین نقش ولایت فقیه است. ضابطههاى رهبرى و ولایت فقیه، طبقمکتب سیاسى امام، ضابطههاى دینى است. کسىکه در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکى از این ضابطهها از او سلب شود و فاقد یکى از این ضابطهها شود، چنانچه همه مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد.
عدالت اجتماعى
آخرین نکتهاى که مىتوانیم بهعنوان شاخصه مکتب سیاسى امام(ره) مطرح کنیم، مسأله عدالت اجتماعى است که مهمترین و اصلىترین خطوط در مکتب سیاسى امام بزرگوار ماست. در همه برنامههاى حکومت اعم از «قانونگذارى، اجرا و قضا» عدالت اجتماعى و پر کردن شکافهاىطبقاتى باید مورد نظر و هدف باشد. اینکه ما بگوئیم کشور را ثروتمند مىکنیم یعنى تولید ناخالص ملى را بالا مىبریم، اما ثروتها در گوشهاى به نفع یک عده انبار شود و عده کثیرى از مردم هم دستشان خالى باشد، با مکتب سیاسى امام نمىسازد. پرکردن شکاف اقتصادى در بینمردم و رفع تبعیض در استفاده از منابع گوناگون ملى در میان طبقات مردم، مهمترین وسختترین مسؤولیت ماست. همه برنامهریزان، قانونگذاران، مجریان و همه کسانىکه در دستگاههاى گوناگون مشغول کار هستند، باید اینرا مورد توجه قرار دهند و یکى از مهمترینشاخصههاى حرکت خود بهحساب آورند.
به تعبیر رهبر معظم انقلاب، هنر بزرگ امام(ره) ارایه یک اندیشه و مکتب سیاسى نو بود که هویتحقیقى امام خمینى (ره) و جمهورى اسلامى ایران، مبتنى بر این تفکر و اندیشه سیاسى است. اظهار ارادت به امام بدون اعتقاد به این مکتب سیاسى بىمفهوم است. امام بزرگوار، این تفکر را در طولسالها تبیین نمود و با استقامت در راه آن، تمام مصائب را به جان خرید. این تفکر در واقع همانمکتب سیاسى اسلام است که امام خمینى(ره) از آن تعبیر به اسلام ناب محمدى(ص) کردند. مکتب سیاسى امام(ره) نیاز اصلى بشریت است زیرا تمامى مصائب، رنجها و گرفتارى کنونى بشر،محصول مکتب لیبرال – دمکراسى است که دنیاى غرب، ادعاى تکامل یافته بودن این مکتب راداشت. امروز مهمترین وظیفه، انتقال سالم مکتب سیاسى امام به نسلهاى آینده است، مکتبى کهعمق نفوذ و گستره آن هرروزه خاکریزهاى جدیدترى را فتح مىکند.
در اوج نسلکشى مسلمانان بوسنى در شبه جزیره بالکان، روزنامه آمریکایى «نیویورک تایمز» در گفتوگویى با «فرانسیس فوکویاما» یکى از سه تئورىپرداز برجسته نظام لیبرال – دمکراسى غرب، نظر وى را درباره جنبش بیدارى اسلامى و تفکر امام جویا شد. فوکویاما در پاسخ گفت: «با مرگ آیتالله خمینى، بسیارى از تحلیلگران غربى دچار نوعى سادهلوحى و خوشبینى مفرط گردیدند اما چندى نگذشت که این خوشبینىها رنگ باخت و غرب خود را درگیر «ایسم» جدیدى به نام «خمینیزم» دید، ایسمى که تمامى بنیانهاى فکرى و منافع غرب را به چالش جدى کشیده است.»
و اینک در سى و هشتمین سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى ایران، مفتخریم که اعلام نمائیم اگرزمانى تمدن غرب در تب و تاب حاکمانى صالح و مقتدر مىسوخت و افلاطون مىگفت: «با قانون و اجبار و نظارت نمىتوان به حکومت ایدهآل براى «آتن» دستیافت، بلکه حاکمان خود باید بهرهاى از فضیلت داشته باشند تا بتوانند پاسدار فضایل و کرامتهاى انسانى باشند»، امام اینآرزوى دیرین را تحقق بخشید و الگویى جاوید از چگونه زیستن و چگونه بر دل میلیونها انسانحکم راندن را به رخ تمامى مدعیان و حاکمان جهان امروز کشاند. آرى! امام خمینى و میراث ماندگار او یک حقیقت همیشه زنده تاریخ است و انقلاب اسلامى ایران در هیچجاى جهان بدون نام امام خمینى(ره) شناخته نمىشود./تسنیم
ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0